تبليغاتX
سوتک
بزن باران كه دین را دام كردن... 

        شكار خلق و صید خام كردند... 

                 بزن باران خدا بازیچه ای شد...

                           كه با آن كسب رنگ و نام كردند... 

                                 بزن باران بهاران فصل خون است...

                                               بزن باران كه صحرا لاله گون است.

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 0:0  توسط نوا  | 

 روز خیلی خوبی بود  بعد از  تقریبا 8 سال، دیدار دوباره ی دوستانی که 7 سال از بهترین روزهای عمرمونو باهم گذروندیم یه اتفاق خیلی  خیلی خوب و جالب بود  که البته واقعا هیجان زده شدم وقتی دیدم بقیه ی  دوستان هم یادشون بود. بیان احساس و ابراز  خوشحالی بی حدم سخته فقط میتونم بگم دمتون گرم! خیلی با مرامین!

پ.ن:  راستش من همیشه واسه تایپ خیلی تنبلم ولی خوشحال میشم اگه یکی حرف دلمو بزنه و زحمت تایپشم بکشه مثل همین متنی که ستاره زحمتشو کشیده:

جشنه و تلویزیون را روشن که می کنی سعی خودش را می کنه  به انواع اقسام روشها حالی کنه که برنامه هاش با روزای دیگه فرق داره.از اون مداحی های بد صدا و بی محتوا گرفته تا فیلم های رنگ و وارنگ ساخت سازمانشون یا ساخت اروپا خلاصه تلاش می کنه که اثبات کنه با بقیه روزا فرق داره.تو سطح جامعه هم مردم بیشتر می رن عروسی یا مهمونی های شاد اما خانواده هایی که پشت اوین منتظرن هم امروز براشون هشت هشت هشتاد و هشت هست؟اونا هم فریفته این همه زرق و برق می شن؟اونا هم دل و دماق عروسی رفتن دارن؟بعید می دونم که الان زن و بچه زید آبادی غیر از یه دیدار کوچولو با مرد خونه اشون چیز دیگه ای بخوان!یا خانواده هنگامه شهیدی.یا نه همسر دکتر ملکی پیرمرد 80 ساله که از بد روزگار یه زمانی اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب بوده.یا بهزاد نبوی که گوشه بیمارستان افتاده یا خانواده عبدالله مومنی یا ...

نمی دونم ما حق داریم راحت و بی خیال بگیم خوب آره امروز هم روز بزرگیه غافل از اینکه حتی یه کوچولو فکر نکنیم این روز واسه چی بزرگه؟چرا می گن ضامن آهو چرا می گیم یا غریب الغربا؟فکر کنم این آدمایی که اسم بردم غریب الغربایی را تو شهر خودشون و تو خونه خودشون دارن با تمام وجود حس می کنن.اما نه شفیعی می بینن و نه جوانمردی که حتی نمی تونه اسارت یه بچه آهو را تاب بیاره!!

خدایا خیلی روزگار بدیه اونقدر بد که تو این روز عزیز ا.ن می ره حرم رضا تا دستایی که سعی کرده با صابون بشوره که آثاری از این اتفاقای 5 ماه اخیر روش نمونده باشه را به ضریح بزنه و بگه ببین چه تمیزه!!

خیلی بده که چند ساله این مملکت داره دوستداری اهل بیت را تو ساز دهنی می زنه تا همه دنیا بفهمن اما تو عمل کاری نکرده جز همون کاری که یزید کرده و مامون کرده و... 

-----

خدابا به حرمت غریبی و بزرگی حضرت رضا ما را برای مقابله با ظلم قدرت بده.و اونقدر بصیرت بده تا به بیراهه نریم حتی برای عبادت تو.و آگاهی نصیبمون کن تا بتونیم خوب زندگی کنیم.و آزادی چه برای ما که در قالب تن و جامعه اسیریم چه برای اونها که اسیر هوس دیگرانند و امروز پشت درهای بسته اوین در برزخ به سر می برند و ...

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 17:8  توسط نوا  | 

 آنچه از دل برآید بر دل نشیند:

...

شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش  انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانها ی  دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند

...

 این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما  صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

 

ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.

...

 ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.

آب و دریا ای خداوند آن توست                     باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود                 ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن یا ربنا آب طهور                            تا شود این نار عالم جمله نور

      ...

                                                   د.ع.سروش

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 13:3  توسط نوا  | 

سال بد
سال باد
سال اشك
سال شك.
سال روزهاى دراز و استقامت هاى كم
سالى كه غرور گدايى كرد.
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشك پورى
سال خون مرتضى
سال كبيسه ....

****

زندگى دام نيست
عشق دام نيست
حتى مرگ دام نيست
چرا كه ياران گمشده آزادند
آزاد و پاك ... 

***
من عشقم را در سال بد يافتم
كه میگويد "مايوس نباش"؟ _
من اميدم را در ياس يافتم
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامى كه داشتم خاكستر مىشدم
گر گرفتم.

زندگى با من كينه داشت
من به زندگى لبخند زدم,
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم،

چرا كه زندگى، سياهى نيست
چرا كه خاك خوب است

 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 12:45  توسط نوا  | 

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت 20:38  توسط نوا  | 

 

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!

ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.


ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد؟


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.


حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!؟

                                             س.ع.صالحی

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت 0:27  توسط نوا  | 

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می​کنند            چون به خلوت می​روند آن کار دیگر می​کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس                    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می​کنند

گوییا باور نمی​دارند روز داوری                             کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان               کاین همه ناز از غلام ترک و استر می​کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان                        می​دهند آبی که دل​ها را توانگر می​کنند

حسن بی​پایان او چندان که عاشق می​کشد                  زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می​کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی                   کاندر آن جا طینت آدم مخمر می​کنند

صبحدم از عرش می​آمد خروشی عقل گفت                 قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می​کنند

 

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 20:30  توسط نوا  | 

روزگاری پیش از این نوشتم:

بیستون کوها!

دره های نقره فامت خالی از عطر شقایق هاست

آنچه می پیچد درون تنگه هایت ناله و فریاد انسان هاست

و باز روزگاری گذشت و این چنین نوشتم:

....  ... می بینی

           چطور با دستان آغشته به خون کبوتران

                                         آشیان مان را قصد تجاوز دارند

 

    کرکسها را گرد آشیان می بینی 

                                   چنگالهایشان بی تاب بالهای سپید 

    و چشمهای اندک بینشان 

                               در پی انکار وجودمان در روشنای روز 

    و منقار آن سرهای پوشالی 

                                سرهامان را منتظر...

و باز روزگاری گذشت و همچنان امید به بهبود را در درونمان حفظ کردیم ، در مقابل فشارها تاب آوردیم تا روزنه ی کوچک ِ نوری  که به دلهامان می تابید، همچنان بتابد.  اندک روزهایی هم در بهار ِ سبز ، امیدی دوباره یافتیم، بر چهره هامان لبخند نقش بست و هم آواز با پرندگان نغمه ی آزادی سرودیم و سرمست از بهاری که رایحه اش به مشام میرسید بر آینده لبخند زدیم. غافل از اینکه خفاشهای کور دل حتی چشم دیدن آن روزنه ی کوچک امید را هم نداشتند.

باز تکرار میکنیم:

بیستون کوها

داله لانت تا ابد دیگر عقابی را نخواهد دید

             کسی خونخوار با نام خدا و چنگ اهریمن

            سینه شان بدرید.

...

وای بر تو بیستون کوه

  نقش  "دارای کبیرت" زیر پای خویش فرعون زمان دارد.

عنکبوت قرن با تاری به قُطر ِ قَطره های اشک

  از اشک یتیمان، محو گردانده ست نقش ات را

.

.

.

هان ای فرهاد، ای فرهاد کوه افکن!

    خیز دیگر از مغاک تیره و تاریک...

  پ.ن.: هنوز باور نکردم آنچه که اتفاق افتاده رو.

پ.ن۲: فعلا هیچی ...

 

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 11:31  توسط نوا  | 

 

خیلی بی ...  .....  !!

این روند نهایت وقاحته  

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 7:53  توسط نوا  | 

 یک نفر حرف قشنگی زد که به نظرم بهترین تحلیل درباره دور دوم انتخابات ریاست جمهوری گذشته بود. این دوست عزیز می گفت در دور دوم همه روشنفکرها، بیشتر دانشجوها، مردم و طبقه متوسط و نخبگان پلاکاردهای هاشمی را بلند کردند، اما دلشان با او نبود. یعنی به رایی که می دادند اعتقاد نداشتند و همین باعث پیروزی احمدی نژاد شد.

و در این دوره، کسانی که دم از دولت مردمی و مهرورز نهم می زنند، به حرف خودشان اعتقادی ندارند...

 

پ.ن: این مطلب رو از وبلاگ  شب زده  برداشتم، به دلم نشست

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 16:58  توسط نوا  | 

ثبت نام رسمی مهندس موسوی در دهمین انتخابات ریاست جمهوری

هیچ وقت با تحریم انتخابات موافق نبودم ، امسال هم در انتخابات ریاست جمهوری شرکت میکنم . دلایل زیادی برای شرکتم دارم که مهمترین اونها رای نیاوردن محمود احمدی نژاد.  در ضمن این مرحله به میرحسین موسوی رای میدم ، اگر هم به دور دوم راه نیافت به رقیب احمدی نژاد رای میدم. اصلا دلم نمیخواد وقایع این 4 سال دوباره تکرار بشه و شب بخوابیم  صبح بیدار شیم ببینیم از توی صندوق های رای بازم "محمود محبوب"  بیرون اومده. مثل کابوسه ...    

 

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت 19:15  توسط نوا  | 

 

روز عشق رو به

     همه آنهایی که دوست میدارن

     همه آنهایی که عاشق هستن

     همه آنهایی که فکر میکنن عاشق هستن

     و همه آنهایی که دوست دارن عاشق باشن

                                                    تبریک میگم

 

پ.ن: "راستش نمیدونم 29 بهمن دقیقتر یا 5 اسفند ولی  فکر کنم درستترش روز 5 اسفند باشه"

درباره سپندارمذگان

 

+ نوشته شده در  87/11/29ساعت 18:53  توسط نوا  | 

 

چه كسى ميگويد:

كه گرانى شده است؟

دوره ارزانيست!!

چه شرافت ارزان!

تن عريان ارزان!

آبرو قيمت يك تكه نان!

ودروغ از همه چيز ارزانتر،

وچه تخفيف بزرگى خورده،

قيمت هر انسان!!

 

+ نوشته شده در  87/09/12ساعت 11:12  توسط نوا  | 

 

تقدیم به دوستای خوبم که همیشه نسبت به من لطف دارن بخصوص اونایی که با حرفاشون (هرچند به شوخی)  دلگرمم میکنن و میگن : "ما شام نخوریم خواب میریم، اما سوتک نخونیم از خواب خبری نیست."

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...

 بر درش برگ گلی، میزنم بر در آن،

 با قلم سبز بهار، مینویسم:

            "خانه ی دوستی ما اینجاست "

 تا که سهراب نپرسد دیگر:

              "خانه ی دوست کجاست؟

 

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 19:59  توسط نوا  | 

 

فکر میکردم امروز روز خوبی باید باشه

             ولی...

                   اشتباه کردم  امروزم روز نحسی بود ...

 

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 11:21  توسط نوا  | 

 

ماه رمضان شد، می و میخانه بر افتاد

عیش و طرب و باده، به وقت سحر افتاد

 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 23:25  توسط نوا  | 

تا حالا واستون پیش اومده؟؟ ...   چی؟ الان میگم ، اینکه کنار یه جوی آب بایستی. همین طور که به تنه ی یه درخت تکیه دادی دستتُ بالا ببری و یه برگ از شاخه جدا کنی، احتمالا اول یه کم با برگ توی دستت بازی می کنی،نگاش می کنی یا شایدم ته برگش رو توی انگشتات نگه داری و بچرخونیش. بعد تصمیم بگیری بندازیش توی آب و مسیر حرکتشو نگاه کنی. طفلکی اون برگ !! اول با سرعت آب شروع به حرکت می کنه یدفعه به خودش میاد و میبینه بدون اینکه بخواد آب همین جوری داره با خودش میبردش. سعی میکنه خودشو یه جایی گیر بده. یه بار میاد اینور آب ، یه بارم اونور که شاید تکیه گاهی پیدا کنه. تکه چوبی میبینه بهش نزدیک میشه چند لحظه در مقابل آب مقاومت میکنه اما... " آب خیلی قدرتمندتره " . برگ قصه ی ما از اون تکه چوبم جدا میشه. چند بار دیگه هم در طول مسیر سعی میکنه ولی ... یه مدت که میگذره کم کم بی خیال ِ راه نجات میشه. میدونه که باید این مسیر رو بره که به آخرش برسه. پس تصمیم میگیره از مناظراطرافش لذت ببره و به راهش ادامه بده...

 ای وای! چه بد شانسی بزرگی! هنوز مدت زیادی از تصمیم جدیدش نگذشته که به دام یه گرداب کوچیک میافته و مثل فرفره دور خودش میچرخه و میچرخه و میچرخه . . . .

 چیه؟؟ منتظری ببینی بعدش چی میشه؟ من از کجا باید بدونم ! بقیه شو از اونی بپرس که این برگ رو توی آب انداخت نه من!!

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 11:30  توسط نوا  | 

 

حکایت کبریت و کبوتر است

هیچ چیز بعید نیست!

وقتی با ‘کبریتی’ میتوان ‘کبوتری’ را

عمری در حسرت پرواز گذاشت

 

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 19:3  توسط نوا  | 

 

دلواپسی هایم لحظه لحظه

اضطراب سراسر وجودم

صدای درونم ...

راه گریزی شاید!؟

   درد ، درد ، درد

فکر می کنم

ولی نه با این ذهن آشفته

نمی خواهم راه را گم کنم.

...

...

تقدیر را نشانه نخواهم رفت

اعتقاد ندارم

به نتوانستن.

تواناییم بیشتر از بیش .

""عاقبت خواهمش یافت ""

 

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 17:39  توسط نوا  | 

عکسی از نوشته های دانشجویان متحصن  دانشکاه تربیت معلم

بن بستی وجود ندارد ...

             یا راهی خواهم  یافت

                           یا راهی خواهم  ساخت

 

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 10:46  توسط نوا  |